جوهر خیال

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱.

پیرزن به بچه های پنج شیش ساله می ماند. گونه هایش سرخ بودند و چانه اش همواره لرزشی خفیف از سر لجبازی داشت. حس پاهایش را دیابت برده بود و هر قدمی که بر می داشت چنان بی اطمینان و لغزنده بود که پنداری تازه راه رفتن را آموخته.  عادت داشت مرده ها رو بشوید. یک بار شنیده بودم که پسرش گفت فکر می کند اگر هفت مرده بشوید می برندش بهشت. ولی یک حساب سرانگشتی از تمام کسانی که شسته بود و من خبر داشتم نشان می داد بیشتر از این ها مرده شسته. آن روز هم اول از همه، اول از خانواده ی مرده، رسیده بود بالای سر پیرزن بیچاره. ننه اسماعیل را می گوییم. همان که چند وقت پیش به رحمت خدا رفت. رعنا مادرشوهر نوه ی ننه اسماعیل بود. فامیل های دورتر را هم شسته بود. چادرش را گره زده بود دور کمرش و کفن ننه اسماعیل را آماده می کرد. جسد زیر پایش دراز تا دراز افتاده بود و رعنا حتی نگاهی از سر ترحم نمی انداخت. انگار عادت کرده بود به شستن مرده ها.


۲.

سکینه که رسید مرده شور خانه چندان از دیدن مادر شوهر دخترش تعجب نکرد. دلش برای پیرزن می سوخت. با آن قلب مریض و پاهای مشکل دار، چه کسی بود که به حال رعنا دلسوزی نکند؟ خودش هم کمی نداشت. پاهایش مانند دو قوس کمان از هم فاصله گرفته بودند و شب ها تا صبح زانوهایش جیغ می کشیدند. اما سکینه مدت ها بود دلسوزی به حال خودش را فراموش کرده بود. حالا هم چادرش را دور کمر بسته بود و با رعنا خوش و بش می کرد. نه این که دل خوشی از رعنا داشته باشد. از سر عادت و ترحم بود. لبخند می زد. اما از گوشه ی چشم هایش چرک کینه های قدیمی قی می کرد.


-پیرزن بیچاره. زن خوبی بود. خدا رحمتش کنه.


دروغ می گفت. هیچ کدام از ننه اسماعیل دل خوشی نداشتند.


+خدا رفتگان شما رو هم رحمت کنه حاج خانم. ولی دیگه عمرشو کرده بود. نود و دو سالش بود.


قبل تر ها هیچ کس نمی دانست ننه اسماعیل چند سال دارد. فقط با یه حساب سرانگشتی آن هم از روی کنجکاوی می دانستیم بیشتر از هشتاد سال دارد. بعد از آن که فهمیدند سرطان دارد و دیگر رفتنیست، سال های عمرش شتاب گرفتند و هفتگی بالا می رفتند. از هشتاد و خورده ای حالا رسیده بود به نود و دو. انگار دلشان نمی آمد پیرزن را با هشتاد سال دفن کنند.


۳.

ننه اسماعیل را چال کردند. گور کن گورش را کند. چالش کردند. گورش را پرکردند. روی گورش گل گذاشتند. برایش دعا خوانند و هرکاری که باید می کردند، کردند. اما بی آب چشم. کسی گریه نکرد. حقیقتش را بخواهید، کسی دل خوشی از پیرزن نداشت. زبانش تند بود و گزنده. آشنا و غریب نمی شناخت. اما خوب که فکر می کنم پیرزن، خوب زندگی کرد. جوان بود که شوهرش را کشتند. تنها ماند با یک گونی بچه. اما نشکست. هیچ وقت دستش را جلوی کسی دراز نکرد. یک تنه و تنها همه بچه هایش را بزرگ کرد. سر و سامان داد. نمی گوییم به بهترین وجه ممکن. اما فکرش که می کنم، تلخیش را همه دیدند. اشک هایش را نه. فکرش را که می کنم، زهرش را همه چشیدند. اما کسی نفهمید که این تلخی از چیست. این چشم ها، دست ها، این کلمات چرا انقدر تند و دردناکند.

قبل از مرگ، نیمه هوشیار تمام داراییش را که سر جمع می شد چندتا کاسه کوزه ی لب پریده تقسیم می کرد بین بچه ها و نوه ها و نتیجه ها. خوب که فکرش را می کنم، این اواخر زیاد از مرگ می گفت.شاید می خواست بچه هایش این کاسه کوزه ها، این وسایلی که شندرقاز بیشتر نمی ارزد، بگذارند توی خانه هایشان. نکند فراموش شود. نکند از او هیچ چیز باقی نماند؟ دلش را داده بود یه گل سرخی های بشقاب هایش. چشمش را به تنگ. دست هایش را به چرخ خیاطی. زبانش را به سماور. که همیشه چای تلخ و لب سوز دم کند. اما پیرزن رفت. بی آب چشمی که بریزند پشت پایش، که شاید باز گردد به خاطره ای، یادی.


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۰۵
seta kua

دارم به مرزی می رسم که دیگه استرس ندارم.

بلکه استرس منو داره:/


پ.ن) شاید باور نکنید ولی منم می تونم استرس بگیرم. حتی...

پ.ن٢)همیشه فکر می کردم سال کنکور خیلی سخته. ولی اصلا بد نگذشت. مشکل اینجا بود که خوش هم نگذشت. چقدر امسال کم خندیدیم.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۶ ، ۲۳:۴۷
seta kua

تا حالا توی کویر زیر ستاره ها خوابیدید؟ این جور وقتا احساس می کنم آسمون به زمین خیلی نزدیکه. نه...دقیق تر که بخوام بشم، احساس می کنم من به آسمون خیلی نزدیکم. احساس می کنم که معلقم. احساس می کنم که بی وزن می شم. کشیده میشم سمت ستاره هایی که سال هاست مردن. احساس می کنم بی کران جهانی نامم رو فریاد می زنه. و من دلم می خواد آروم دستامو سمتشون دراز کنم. احساس می کنم اگه دستمو بیشتر سمتشون دراز کنم بالاتر و بالاتر می رم. نزدیک تر و نزدیک تر. چهره ی مرگ یک ستاره رو لمس می کنم. و نوری رو در آغوش می کشم که والاتر از هر رویایی تا ابد برای تمام جهان ترسیم درخششی بر پرده ی تاریکی رو محقق می کنه. نقاشی بی نظیر برای تمام جهان نابینا و بی روح.اما من این کارو نمی کنم. دستامو آروم دراز می کنم سمت ستاره ها...اما کامل نه. نیمه. نکنه دراز کنم و بالاتر نرم. اون وقت همین رویا، همین حس معلق بودن، همین حس صدا شدن هم از بین می ره. و وقتی رویا باقی نمونه...به کدوم ندا زندگی کنم؟

اینجور وقتاست که ایمان پیدا می کنم یه گربه ام. گربه ی توی جعبه ی شرودینگر. موفق و شکست خورده در یک زمان. یا به روایتی...هیچ کدوم. این کاریه که ترس با همه ی ما می کنه.حسرت پیروزی یا شکست؟ کدوم عذاب آورتره؟ با کدوم راحت تر میشه زندگی کرد؟ حتی اونم برای خودش یه جعبه است...نه؟ جعبه های متوالی که ما مدام بازشون می کنیم. هربار با فکر این که گربه زنده است ذوق می کنیم. اما گربه با هر بار بیرون اومدن دوباره توی یه جعبه ی دیگه گیر می کنه. آخرش یه روز می میره. یه جا شیشه ی زهر بالاخره میشکنه و ما حسرت می خوریم که اگه از جعبه ی قبلی درش نمی آوردیم نمی مرد...می فهمید؟ حسرت واهی...بی معنی...توی همچین ماجرایی گیر کردیم. هزاران هزارت جعبه ی مرگبار و فقط یه گربه.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۶ ، ۲۳:۵۴
seta kua

وندای عزیزم...

می خواهم برایت بنویسم. دلیلش...راستش را بخواهی ترس محض است. می ترسم. می ترسم از این که یک روزی چشم وا کنم ببینم بزرگ شده ای و پوچ. می ترسم چشم وا کنم ببینم عقلت را از کاه پر کرده اند. چشم وا کنم ببینم شجاعتت زنگ زده و روحت کور شده. براستی زندگی با روحی کور که هیچ زیبایی را درک نمی کند به چه دردی می خورد؟ زندگی بدون عشق، زندگی بدون رویا، زندگی بدون شعر. دنیا پر شده از این آدم ها. ایران پر شده از این آدم ها...

دلم می خواهد بزرگ که شدی، آسمان زیر قهقه های مستانه ات بلرزد. می خواهم بزرگ که شدی، غصه دار که شدی، بشینی یک لیوان قصه دم کنی تا با غصه هایت سودا کنی. می خواهم عاشق شوی. می خواهم بجنگی. دلم می خواهد شکست که خوردی، زانوهایت، قلبت که زخمی شد، دست بگذاری روی همان زانو، روی همان قلب و بلند شوی. نشوی مثل این آدم هایی که یک گوشه می نشینند و برای ابد غمباد می گیرند.  نشوی مثل این آدم هایی که قلبشان چرک می کند و آن وقت گاه و بی گاه چرکی که در تک تک شریان ها و مویرگ هایشان جاری شده و وجودشان را گندانده، قی می کنند روی مردم. ظلم می کنند به مردم. دلم می خواهد هر روز پرواز پرستوها را ببینی. صدای اذان را بشنوی. دلم می خواهد کودکان پا برهنه و چشمان خیس را ببینی. نکند روزی زندگی آنقدر کورت کند که از شادی و غم دنیا هیچ نبینی و نشنوی. آخ وندای آخ...مبادا! مبادا شعله ی چشمانت خاموش شود. این تن که می بینی فقط جسم نیست. معبد است. معبد روح حق. و به من بگو کدام آیین است که در آن خاموشی آتش معبد خوشیمنی می آورد؟ مبادا خاموش شود.


پس برایت می نویسم. اما آنقدرها عاقل نیستم که نصیحتت کنم. فقط برایت داستان می گویم. برایت از قهرمان ها و مهربانی وها و زیبایی ها می نویسم. از چیزهای شگفت انگیز جادویی. سرزمین های دور. پری ها و جن ها. اما از من توقع نداشته باش که همیشه از خوبی ها بنویسم. گاهی هم تلخ خواهم نوشت. نکند عادت کنی به خوبی ها و تاب تلخی ها را نداشته باشی. این داستان ها را شب ها قبل از خواب برایت می گویم. اما قول نمی دهم که روزی مکتوبشان را هم به تو بدهم. نمی شود قصه را به کسی داد که دوستش نداره. قصه نشکفته می پژمرد و این انصاف نیست. تو عزیز منی و آنها فرزندانم. پس وقتی که هوا تاریک شد و ترست از تاریکی ها قلبت را در چنگالش فشرد، خوب به قصه هایم گوش کن. گرمایشان تو را حفظ خواهد کرد.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۰۴
seta kua

یه سری کلمه هست توی لهجه ی دامغانی که اونقدر قشنگ و گویاست که به نظرم باید صادرش کرد به تمام ایران تا بقیه ام از این کلمات بی بهره نمونن!

یکی از این کلمات "تورانه" است. تورانه کلمه ایه که برای توصیف باد به کار می ره. دامغان کلا شهر بادخیزیه. وارد شهر که میشی از چروک و ترک عمیق پوستای سبزه ی مردمم میشه فهمید که اینجا سوز باد و تیغ آفتابه که حکومت می کنه. و تورانه یکی از عجیب ترین نوع بادهاست. بادیه که هر لحظه از یه جهت می وزه. خودم که بهش فکر می کنم یاد درختای نازک و نحیفی می افتم که به زور توی اون هوای جهنمی لعنتی، خاک شور و آب کم زنده موندن و حالا توی باد هر لحظه به یه سمت هول داده میشن. یاد زنایی با چادرای سیاه می افتم که چادرشون هر لحظه به یه سمت توی هوا به پرواز در میان. و یاد صداش می افتم. صدای زوزه ای که همیشه همراهشه. مو به تن آدم سیخ می کنه. هو می کشه و هر لحظه از یه سمت چنگ میندازه توی لباست. خاک می پاشه توی چشمت و هولت می ده.


علاوه بر خود باد ریشه ی لغویش هم جالبه. دامغان یه عالمه کوه داره. یه عالمه کوه که پشت به پشت هم تا اونجایی که چشم کار می کنه صف کشیدن. قبلنا می گفتن پشت این کوها تورانه! آره منظورم همون سرزمین تورانه! و معتقد بودن این بادای از توران میان. این شد که اسم این بادا شد تورانه!


به نظرم این کلمه رو درباره ی خیلی چیزای دیگه هم میشه به کار برد. مثلا زندگی گاهی اوقات تورانه می کنه. هر لحظه از یه جهت می وزه و هر لحظه از یه جهت بهت چنگ می ندازه. آدما هم همین طور. اونام گاهی تورانه می کنن...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۴۶
seta kua

می دونید توهم دست جمعی چیه؟ گاهی وقتا، فقط گاهی وقتا فکر می کنم ما همگی توی یه توهم دسته جمعی غرق شدیم. این جا، این مکان لعنتی که داریم توش زندگی می کنیم دنیا نیست جهنمه. و ما هم اهالی جهنم. درست وقتی که هممونو ریختن تو جهنم و ما با پشیمونی به پای خدا افتادیم که قربون کرمت مارو برگردون به دنیا که اعمال نیکی که ترکش کرده بودیم رو انجام بدیم و اون والا مقامم بهمون گفت: هرگز! شروع کردیم به توهم. به توهم این که هنوز توی دنیاییم. هنوز زندگی می کنیم و هنوز راهی هست برای رسیدن به بهشت. می دونید نخواستیم باور کنیم که دیگه همه چی تموم شده. نخواستیم باور کنیم که هممون اونقدر بد بودیم که فرستادنمون جهنم. یه بار یه بیمار روانی دیده بود که توهمای خیلی وحشتناکی داشت. وقتی تعریف می کرد یه جورایی غبطه خوردم به تخیلی شگفت انگیزش. اما اگه اون درست می دید چی؟ اگه ما فقط داریم توهم می زنیم چی؟ اگه ما سعی داشته باشیم هرکی چشمشو به روی واقعیت باز می کنه رو با لگد و زور جا کنیم توتوهم خودمون چی؟


می دونید این دنیا جهنمه. این درد، حجم عظیم غم توی دنیا، اینا دنیوی نیست. این دردا مادی نیستن. این حس عجیب تهوع از روزهایی که تا حالا تجربشون نکردیم ولی به نظر تکراری میان عادی نیستن. 

این همه فقر، این همه مرگ، این همه درد و گرسنگی و بدبختی تو جهان مادی عادی نیست. اینا بدجور بوی جهنم می ده. احتمالا وقتی خدا ما بندگان بدبخت و گنه کارشو ریخت توی جهنم، پشت سرش درو کوبید و رفت پیش اهل بهشت. وگرنه این همه کودک گریان و گرسنه ای که هر روز و هرشب اسم خدا رو زجه می زنن چرا هست؟ چرا؟


ما فقط توهم تو دنیا بودن می زنیم. ماها اهل جهنم باور نکردیم که بدیم. به همین خاطره که مدام گناه می کنیم و خودمونو توجیه می کنیم که نه خیر! من خیلیم آدم خوبیم. وگرنه آدم که اگه آدم باشه خودش می بینه و قبول می کنه چقدر بده. ما ها اهل جهنم الکی فکر می کنیم دنیای دیگه ای هم هست! زهی خیال باطل! همش همین دنیاست. ما مدام می میریم و توی همین زندگی و همین شرایط دوباره به دنیا می یایم. به همین خاطره که بعضی از لحظه ها رو یهو حس می کنیم قبلا دیدیم. یا حتی به یاد می آریم دیدیم. به همین خاطره که بعضی روزا با حس تهوع از تکراری بودن روزا بیدار می شیم. قاعدتا هر روز یه روز جدیده. مجبور نیست تکرار باشی. مجبور نیستیم تکراری رهاش کنیم.اما ما این روزو صدها بار زندگی کردیم. ما توی عمق وجودمون، ته ته دلمون می دونیم که امروز هم مثل دیروزه!


ماها اهل جهنمیم. دنیای مادی و عزیز میلیارد ها ساله که مرده و ما فقط گاهی، گاهی زیبایی هاشو از عمق وجود به یاد می آریم و لمس می کنیم. دنیا، دنیای مادی عزیز... دلم تنگ شده برات. مثل همه ی چیزای خوب دیگه...

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۳۶
seta kua

و اسپرسوی من...

و اسپرسوی من سرد شد. همچنونا که غمم

و اسپرسوی من

و اسپرسوی من در کنار پنجره ی کافه ای در جردن سرد شد.

در حالی که عشق دیرینه ام در کوچه پس کوچه های فرمانیه کاپوچینوی شیرین مزه مزه می کرد.

و آه از این روزگار جفا کار. (آه سوزناکی می کشد.)


صدای صوت و جیغ و کف و هورا. چهره های مملوء از حیرت و ستایش.

-به به! استاد عجب شعری. استاد شما تا حالا به کتاب نوشتنم فکر کردید؟

-به زودی چاپ می کنم. (پکی به سیگارش می زند.) تا اون موقع می تونید کارامو از تو کانالم و اینستاگرامم دنبال کنید.


چندتا دختر دو میز اون ور تر:

-می بینی؟ آدمای هنری خیلی خاصن! (حتی نمیگه ادبی:/)

-چه جورین یعنی؟

-خاصن دیگه.

موهایش را کمی تاب می دهد و اضافه می کند:

-می دونی انگار دیدشون به دنیا فرق داره. دنیا رو یه جور دیگه می بینن.

دو دختر دیگر با تعجب و حیرت سر تکان می دهند و تایید می کنند.


من:

کمی سرم را در دست هایم می گیرم. به این نتیجه می رسم کافیین چیز بس مضر و زیان آوریست. و من کلا قهوه دوست نداشته و ندارم. تقریبا عربده می کشم:

-این اسپرسو رو کی رو میز من گذاشته؟ 

گارسون(نمی دانم توی کافه ها هم به این اسم صدایشان می کنند یا نه. الان که فکر می کنم. آنها هم لابد باید اسم باکلاسی داشته باشند تا کلاس کافه حفظ شود. همینجوری بی کلاس که نمی شود.) به سمت من نگاه می کند. در واقع تقریبا همه نگاهم می کنند. خدا رو شکر آنقدر تاریک است که از هم جز یه سری اشباح سر گردان حراف چیز دیگری نمی بینیم.

-آقا ببخشید اشتباه شده. من نه کتاب می خونم. نه می نویسم. نه قهوه تلخ می خورم. اشتباه شده آقا. اینو بی زحمت از رو میز من بردارید.


دهانش باز مانده.


اشاره می کنم به آقای شاعر که نزدیک پنجره نشسته و صورتش را نور نموری که از لای پرده های سیاه به سختی به درون رسوخ کرده بود، کمی قابل تشخیص می کرد. آقای شاعر داشت سیبیل هایش را تاب می دهد. اون آقا رو  از پشت پنجره دیدم فک کردم اینجا کله پاچه ایه. اسپرسو هم فکر کردم از اعضا جوارح گوسفنده.


گارسون دست هایش را به طرز خطرناکی به سمت جیبش می برد. فکر می کنم آماده است زنگ بزند تیمارستانی جایی بیایند ببرندم. که خودم پولم را حساب می کنم و خورده نخورده لیوان قهوه ام را روی میز جا می زارم و از آنجا فرار می کنم. به روشنایی صبح که باز می گردم حقیقتش را بخواهید کلمه ی داستان و کتاب و شعر دیگر آنقدرها هم نفرت انگیز به نظر نمی رسد. شاید اگر چند جلسه ای روانکاوی بروم بتوانم یکی دو سال دیگه باز هم با لذت به کارشان ببرم. دست هایم را تاب می دهم و یک نفس عمیق از هوای دودی تهران می کشم درون ریه هایم. هر چه باشد از هوای سیگاری کافه که بهتر است. بعد هم به خودم قول می دهم حتی اگر از شدت  نرسیدن کافیین در حال مرگ بودم تنهایی پا در هیچ کافه ی ناشناسی در این شهر نگذارم. 


پ.ن:ماجرا اغراق شده:)

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۳۵
seta kua
ساعت ها راه آمده ام. پاهای تنبلم از درد زق زق می کنند.  اما اهمیت نمی دهم. آنقدر مشتاقم و آنقدر دلتنگ که این درد، این دانه های ناشناخته که درون سینه ی پایم رشد کرده اند و حالا شاخه هایشان تا ران هایم را به درد آورده، هیچ اهمیتی برایم ندارند. راستش را بخواهید پری را نزدیک تر هم می شد پیدا کرد. ولی فقط اینجا بود که حالش خوش بود و می خندید. فقط اینجا میرقصید و دامنش را چنان تاب می داد که دلت برود. نزدیک تر ها که می آمد دامن سفید پرچینش را کثیف می کردند و غرغرش می گرفت. چهره ی خودش هم مثل دامنش خاکستری می شد و حتی دیگر پیشنهاد نمی کرد چند دانه سنگ که خودش صیقل داده بود بندازد ته جیبت.

اول پری مرا دید. نمی دانم چه جوری انقدر زود آدم را می بیند. شاید درخت ها و پرندگان همه جاسوس های کوچکش هستند. باور کنید اصلا بعید نیست. هنوز به دویست متریش نرسیده بودم که دیدم دارد اسمم را فریاد می زند.
-ستایش! ستایش تنبل! دختره ی بی معرفت!
با خنده فحش نثارم می کند. صدای خنده اش آنقدر شیرین است که جان آدم را تازه می کند. تا مدت ها در سرت می ماند و آرامت می کند.
درد پاهایم را فراموش می کنم و به سویش می دم. چنان که گویی بال دارم. و او باز هم می خندد به هول کودکانه ام. پیش دامنش که می رسم چهره ام از دویدن گر گرفته. دامنش را پهن تر می کند. با لبخند سلام می کنم و طبق عادت قدیمی زود پاهایم را از کفش و جوراب در می آورم و می گذارم توی دامنش. با مهربانی چین های سفید دامنش را می کشد روی پاهای خسته و گر گرفته ام و نوازششان می کند. دامنش از ابریشم نرم تر است. خنک است و گرما و خستگی را از پاهایم می کشد.
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۳۴
seta kua

خستگی چیز عجیبیه! دویدن عجیب تر. آروم آروم هرچیزی که دور و برت بوده پاک میشه. و تو چیزی نمی بینی جز مسیر. چیزی به یاد نمیاری جز هدف. جز درد پاهای تاول زده. عجیب تر می دونید چیه؟ اگه استقامت کنید، کم کم ایستادن سخت میشه. انگار از ازل در حال دویدن بودیم. انگار این پاهای تاول زده یه راس مارو از دوزخ تا اینجا کشونده. هرچی بیشتر به هدف فکر می کنی هدف دور تر میشه. محو تر میشه. مه آلود تر میشه. هرچی بیشتر به هدف فکر می کنم بیشتر یاد اون نور سبز توی کتاب گتسبی بزرگ می افتم. اصلا هدفم چیه؟

ژان پل سارتر می گه هر انسان با عملش فقط خودشو نمی سازه. بقیه ی بشریت رو هم می سازه. چون انجام عمل از طرف اون فرد یعنی اونو به عنوان یه کار درست تایید کرده. (مهم نیست اون کار واقعا درسته یا نه) و چقدر این حرفش قشنگه. ماها مدام یه گوشه می شینیم و می گیم اگه من فلان کارو نکنم بالاخره یه نفر می کنه. و ما با این عکل ارزش گذاشتیم روی تنبلی. حالا اگه اون یه نفرم این کارو نکنه چی؟

حالا نکته ای که این وسط هست اینه که کاری که من می کنم اصلا ارزششو داره؟ به عبارتی اگه اعمال من هویت منو بسازه، هویتی که دارم براش تلاش می کنم همون هویت دلخواه منه؟ هویت دلخواه من برای بشریته؟


سوال بعدی که پیش میاد اینه که اندیشه های من تا وقتی که روی کاغذ نیان و تا وقتی من ننویسمشون مثل وجود نداشتنشونه. به عبارتی شخصیتی که فقط توی ذهنش می آفرینه با نیستی برابره. پس بهتر نیست من فقط و صرفا بنویسم؟ یا باید به سمت آینده ی نا معلومی برم که می تونم هم توش بنویسم و هم کارای دیگه. و آیا اساسا اگر اثر و نوشته ای از من باقی نمونه چندان نمیشه با نبودم برابرش گرفت؟ در واقع این که من فکر می کنم که یه شخصیت خلاق در عرصه ی نویسندگیم طبق گفته ی سارتر توهمه! چون من نمی نویسم و در عوض این که فکر می کنم آدم خرخونی نیستم هم دروغه! چون برعکس ادعا و تصورم از خودم دو هفته ی اخیر خر زدم! درنتیجه من وجود ندارم و در حال حاضر من دیگه ای هست که من دلخواه من نیست و اعمالش مطابق خواست اجتماعه نه من. ولی این که اعمالم مطابق خواست اجتماعه هم جزوی از منه. چون من دارم انجام می دم! گیج گیج شدم. میشه برای رضای خدا یه نفر این کناب اگزیستانسیالیسم و اصالت بشری رو بخونه و یاری برسونه؟


حس حالت تهوع دارم. مثل بچه ای که تو چرخ و فلک جا گذاشتنش.

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۲۲
seta kua

درویشی در آن میان از او پرسید عشق چیست؟ گفت: امروز بینی و فردا و پس فردا. آن روزش بکشتند و دگر روز بسوختند و سوم روزش بر باد دادند. یعنی عشق این است.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۳۹
seta kua