جوهر خیال

احساس و منطق

دوشنبه, ۹ فروردين ۱۳۹۵، ۰۸:۵۹ ق.ظ
نمازم که تمام می شود، دست هایم را چند بار می زنم روی پاهایم و سرم را چپ و راست می کنم. که ناگهان تمام وزن خودش را می اندازد رو من. دستش را دور گردنم حلقه می کنه. کمرم زیر فشارش خم می شود. می خندد. می پرسد:
-برای منم دعا کردی؟
چادرم را که افتاده روی شانه هایم می کشد و مانند شنل روی شانه های آویزان می کند. همان طور که روی سجاده دو زانو نشسته ام به خل بازی هایش می خندم و جواب می دم:
- چه دعایی؟
می چرخد. چادر نقره کوب با گل های آبی دورش تاب می خورد و هزارن موج ریز در فضا ایجاد می کند. موهای بلند سیاهش موج های لطیفی دارد. وحشی و آشفته. مانند خودش. حسی در وجودش دارد، در قدم هایش، در نگاهش که انگار می خواهد بگوید من رام نمی شوم. آرام نمی شوم. 
- باورم نمیشه یادت رفته! برای عشقم دیگه.
چشم هایم را در حدقه می چرخوانم.
-باز عاشق شدی؟
از چرخیدن باز می ایستد. در حالی که چادر را تا می کند می گوید:
-این دفعه فرق داره. حتما ازش خوشت میاد.
مظلومانه نگاهم می کند. می خواهد بگوید من دختر خوبی هستم. بلند می شوم و چادر را از دستش می گیرم و دوباره تا می کنم. حتی بلد نیست چادر را تا کند! خدایا! چقدر این دختر سر به هواست.
 از این که جوابش را ندادم ناراحت شده. شروع می کند به وراجی درباره ی او. می روم سراغ اتاقم و شروع می کنم به تمیز کردنش. می خواهم بگویم گوش نمی کنم. اما راستش دارم کم کم راجع به او کنجکاو می شم. شاید راست می گوید. این دفعه منطقی تر است. اما من که می دانم عاقبت عاشق شدن هایش را. یا پسره بهش توجهی نمی کند و دل شکسته بر می گردد به آغوش من و من شب تا صبح باید غر هایش را گوش کنم. یا این که پسر بدبخت را به صد عشوه و ناز و ادا عاشق خودش می کند و بعد هم که پسره پاک دل باخته اش شد، خانم تازه عیب و ایرادات آقا را می بیند و دلش را می زند. بعدش هم می فهمد که اصلا از اول عشق نبوده و اشتباه کرده. آخرشم آنقدر دل نازک است که به خاطر ناراحت کردن آقا کلی غصه می خورد و باز همان بساط گریه و زاری را پیش من پهن می کند.
می روم بغلش می کنم. می گویم:
- آخ دختر! تو چته؟ خودت می دونی اینا عشق نیست.
نگاهش را می دوزد در چشم هایم. اشک آرام در چشمان قوه ایش حلقه می زند. می گوید:
-دوسش دارم. نمی خوام داشته باشم. اما دوسش دارم. متنفرم از این که دوسش دارم.

صدایش با بغض می لرزد. نور تمام هال را روشن می کند. چند ثانیه بعد صدای صاعقه می آید. چشم می دوزد به پنجره. به قطرات باران که می خورند بر شیشه. نا گهان چادر را بر می دارد و می کشد روی سرش. به دو به طرف در می رود. داد می زنم:
- وایستا! چیکار می کنی؟ سردت می شه! حداقل لباس بپوش.
اما خانوم گوشش بدهکار نیست. حتما تا حالا رسیده توی حیاط. بارانی ام را از درون کمد در می آورم و می پوشم و دنبالش می رم. می دانید گاهی فکر می کنم زیادی به او آزادی عمل دادم. چکار کنم دوستش دارم! آن نوع راه رفتن بی پروایش را، خنده های بی مهابایش را.

وارد حیاط که می شوم می بینم سرش را گرفته رو به آسمان دست هایش را بالا گرفته. به طرز مزحکی چادر را دور خودش پیچیده که نیفتد. گل های آبی چادر خیس شده اند. می روم کنارش وایمیستم. نگاهم نمی کند. تو دنیای خودش است. می پرسم:
-سردت نشده؟
چشم هایش را باز می کند و می پرد تو بغلم. می گوید:
- من نمی خوام دوسش داشته باشم. این منو می ترسونه. خیلی می ترسونه. انگار از درون هم آتیش می گیرم و هم منجمد می شم. نمی خوام دوسش داشته باشم.

نمی دانم چه بگویم. من هم نمی دانم چه گونه می توان یک نفر را دوست نداشت. سرش را نوازش می کنم و با هم زیر باران خیس می شویم. چگونه می شور یک نفر را دوست نداشت؟
موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۵/۰۱/۰۹
seta kua

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی