جوهر خیال

رفتن بی آب چشم

دوشنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۰۵ ق.ظ

۱.

پیرزن به بچه های پنج شیش ساله می ماند. گونه هایش سرخ بودند و چانه اش همواره لرزشی خفیف از سر لجبازی داشت. حس پاهایش را دیابت برده بود و هر قدمی که بر می داشت چنان بی اطمینان و لغزنده بود که پنداری تازه راه رفتن را آموخته.  عادت داشت مرده ها رو بشوید. یک بار شنیده بودم که پسرش گفت فکر می کند اگر هفت مرده بشوید می برندش بهشت. ولی یک حساب سرانگشتی از تمام کسانی که شسته بود و من خبر داشتم نشان می داد بیشتر از این ها مرده شسته. آن روز هم اول از همه، اول از خانواده ی مرده، رسیده بود بالای سر پیرزن بیچاره. ننه اسماعیل را می گوییم. همان که چند وقت پیش به رحمت خدا رفت. رعنا مادرشوهر نوه ی ننه اسماعیل بود. فامیل های دورتر را هم شسته بود. چادرش را گره زده بود دور کمرش و کفن ننه اسماعیل را آماده می کرد. جسد زیر پایش دراز تا دراز افتاده بود و رعنا حتی نگاهی از سر ترحم نمی انداخت. انگار عادت کرده بود به شستن مرده ها.


۲.

سکینه که رسید مرده شور خانه چندان از دیدن مادر شوهر دخترش تعجب نکرد. دلش برای پیرزن می سوخت. با آن قلب مریض و پاهای مشکل دار، چه کسی بود که به حال رعنا دلسوزی نکند؟ خودش هم کمی نداشت. پاهایش مانند دو قوس کمان از هم فاصله گرفته بودند و شب ها تا صبح زانوهایش جیغ می کشیدند. اما سکینه مدت ها بود دلسوزی به حال خودش را فراموش کرده بود. حالا هم چادرش را دور کمر بسته بود و با رعنا خوش و بش می کرد. نه این که دل خوشی از رعنا داشته باشد. از سر عادت و ترحم بود. لبخند می زد. اما از گوشه ی چشم هایش چرک کینه های قدیمی قی می کرد.


-پیرزن بیچاره. زن خوبی بود. خدا رحمتش کنه.


دروغ می گفت. هیچ کدام از ننه اسماعیل دل خوشی نداشتند.


+خدا رفتگان شما رو هم رحمت کنه حاج خانم. ولی دیگه عمرشو کرده بود. نود و دو سالش بود.


قبل تر ها هیچ کس نمی دانست ننه اسماعیل چند سال دارد. فقط با یه حساب سرانگشتی آن هم از روی کنجکاوی می دانستیم بیشتر از هشتاد سال دارد. بعد از آن که فهمیدند سرطان دارد و دیگر رفتنیست، سال های عمرش شتاب گرفتند و هفتگی بالا می رفتند. از هشتاد و خورده ای حالا رسیده بود به نود و دو. انگار دلشان نمی آمد پیرزن را با هشتاد سال دفن کنند.


۳.

ننه اسماعیل را چال کردند. گور کن گورش را کند. چالش کردند. گورش را پرکردند. روی گورش گل گذاشتند. برایش دعا خوانند و هرکاری که باید می کردند، کردند. اما بی آب چشم. کسی گریه نکرد. حقیقتش را بخواهید، کسی دل خوشی از پیرزن نداشت. زبانش تند بود و گزنده. آشنا و غریب نمی شناخت. اما خوب که فکر می کنم پیرزن، خوب زندگی کرد. جوان بود که شوهرش را کشتند. تنها ماند با یک گونی بچه. اما نشکست. هیچ وقت دستش را جلوی کسی دراز نکرد. یک تنه و تنها همه بچه هایش را بزرگ کرد. سر و سامان داد. نمی گوییم به بهترین وجه ممکن. اما فکرش که می کنم، تلخیش را همه دیدند. اشک هایش را نه. فکرش را که می کنم، زهرش را همه چشیدند. اما کسی نفهمید که این تلخی از چیست. این چشم ها، دست ها، این کلمات چرا انقدر تند و دردناکند.

قبل از مرگ، نیمه هوشیار تمام داراییش را که سر جمع می شد چندتا کاسه کوزه ی لب پریده تقسیم می کرد بین بچه ها و نوه ها و نتیجه ها. خوب که فکرش را می کنم، این اواخر زیاد از مرگ می گفت.شاید می خواست بچه هایش این کاسه کوزه ها، این وسایلی که شندرقاز بیشتر نمی ارزد، بگذارند توی خانه هایشان. نکند فراموش شود. نکند از او هیچ چیز باقی نماند؟ دلش را داده بود یه گل سرخی های بشقاب هایش. چشمش را به تنگ. دست هایش را به چرخ خیاطی. زبانش را به سماور. که همیشه چای تلخ و لب سوز دم کند. اما پیرزن رفت. بی آب چشمی که بریزند پشت پایش، که شاید باز گردد به خاطره ای، یادی.


موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۰۵/۱۶
seta kua

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی