جوهر خیال

طبقه بندی موضوعی
محبوب ترین مطالب

آسمان ابری

يكشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۶، ۰۴:۴۲ ب.ظ

نمی دانم اصلا چه شد. اصلا چه شد که این همه خشم توانست در من جا بگیرد؟ برای لحظه ای توی شیشه نگاه می کنم که مثل آینه ای شده و شمایل محوم را نشان می دهد. من همه چیز را دوست داشتم. همه کس را دوست داشتم. حالا...حالا اما نمی دانم مرا چه شده. این همه نفرت از کجا آمده؟ این نور قرمز که بر هر چیزی می تابد، این دل پیچه ی غریب ناشی از نفرت. این ها چیستند و چه ربطی به من دارند. من می ترسم. آخ که اگر بدانید چقدر  می ترسم. و در این شلوغی، می ترسم که بفهمند. می ترسم یک دفعه همه برگردند با انگشتان نشانه رفته سمت من در گوش یکدیگر پچ پچ کنند. این مردمان یکسره می دانند. آن مرد که در خیابان می گذشت می دانست. راننده ی اتوبوس می دانست. زنی که از من آدرس پرسید هم می دانست. در این دنیا همه می دانند که من چقدر شکست خورده و چقدر بی ارزشم. و آی مردم! من می دانم که می دانید و از نگاهم می خوانید. اما من انکار می کنم. ایستاده ام و انکار می کنم که می دانید. که شکست خورده ام. که بی ارزشم. مرا سرزنش نکنید. مرا به خاطر این انکار حقیقت هیچ سرزنش نکنید.من چاره ای ندارم. به راستی چاره ای ندار

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۱۱/۲۹
seta kua

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی