جوهر خیال

۱ مطلب با موضوع «خود درگیری» ثبت شده است

به من بگو آن کدام درخت بود که قهقه ی باد چنین نوایی در آن تابید؟ به من بگو کدام رود بود که جامه ی سبز بر تن سرخ و عریان پریان خاک پوشاند. به من بگو رقص کدام پروانه بود که چنین گل را شکفت؟ بگو که دلتنگ آن بادم. دلتنگ نوازش رودی که هرگز لمسم نکرد. بگو که دلتنگ جنبش ریز بال پروانه ها هستم. گویی همه ی این ها را چشیده و نچشیده ام. این چه دنیاییست؟ می شود در لحظه لحظه اش گم شد. می شود در لحظه لحظه اش پیدا شد. نیست شد و همه چی شد. می شود کلیشه ای شد چون من. خاک خورده و تلخ. پیر و چروکیده نشسته در جامه ای جوان. می شود چون تو شکفت. چنان که گویی شکوفه ی صورتی رنگی در بهار هستی و لپ های صورتیت از باد بهاری گل انداخته اند. می شود تنها گریست چون من؛ که از اشکم شب جاریست. می شود خنده ای شرمگین شد چون تو به هنگام نوازش باد. بگو به کجا می رویم؟ بگو کجا هستند؟ بگو کجا هستیم؟ بگو. با من سخن بگو. با من سخن بگو ای جوانه ی نوشکفته از خاک. در دل تاریک و سرد خاک، چه بود که تو را از محبت لبریز کرد. چه بود که تو را از مرگ زندگی بخشید. بگو می خواهم از این لباس شاداب که از درون چون گوری محصورم کرده بیرون بیایم. از این قلب آکنده از مرگ، جوانه ای زنده بیدار کنم. با من سخن بگو. چون مردابی ساکن بوی تعفن وجودم همه جا را پر کرده. من ذهن بسته و خموده ام توان ترقی ندارد. تو از هر سفیر سفید آسمان پندی می گیری. با من سخن بگو ای جوانه ی عزیز...


پ.ن: من اصلا نمی دونم چی شد یهو اینو نوشتم:| می دونمم خوب نیست. کلیشه ازش می باره. اما نیاز داشتم بنویسمش.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۴ ، ۰۰:۳۴
seta kua