جوهر خیال

طبقه بندی موضوعی
محبوب ترین مطالب

۳ مطلب با موضوع «خود درگیری» ثبت شده است

نمی دانم اصلا چه شد. اصلا چه شد که این همه خشم توانست در من جا بگیرد؟ برای لحظه ای توی شیشه نگاه می کنم که مثل آینه ای شده و شمایل محوم را نشان می دهد. من همه چیز را دوست داشتم. همه کس را دوست داشتم. حالا...حالا اما نمی دانم مرا چه شده. این همه نفرت از کجا آمده؟ این نور قرمز که بر هر چیزی می تابد، این دل پیچه ی غریب ناشی از نفرت. این ها چیستند و چه ربطی به من دارند. من می ترسم. آخ که اگر بدانید چقدر  می ترسم. و در این شلوغی، می ترسم که بفهمند. می ترسم یک دفعه همه برگردند با انگشتان نشانه رفته سمت من در گوش یکدیگر پچ پچ کنند. این مردمان یکسره می دانند. آن مرد که در خیابان می گذشت می دانست. راننده ی اتوبوس می دانست. زنی که از من آدرس پرسید هم می دانست. در این دنیا همه می دانند که من چقدر شکست خورده و چقدر بی ارزشم. و آی مردم! من می دانم که می دانید و از نگاهم می خوانید. اما من انکار می کنم. ایستاده ام و انکار می کنم که می دانید. که شکست خورده ام. که بی ارزشم. مرا سرزنش نکنید. مرا به خاطر این انکار حقیقت هیچ سرزنش نکنید.من چاره ای ندارم. به راستی چاره ای ندار

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۶ ، ۱۶:۴۲
seta kua

پاییز با خودش حجم عظیمی از دل تنگی میاره. اونقدر که آدم حس می کنه داره توی یه قبرستون بزرگ و عظیم زندگی می کنه. تک تک آدمایی که رها کردم و رها کردنم، شروع می کنن به چنگ انداختن به تنم. انگار صدای خنده هامونو میشه توی بارون پاییز شنید. خنده هایی که مردن.دل تنگی. دل تنگی. این کلمه بم و عجیب توی وجودم مدام می لرزه. با یه سکون عجیب و طولانی رو "ل". می دونید فکر می کنم دلتنگیی که از آدما داریم به خاطر خودشون نیست. دل تنگ میشیم به خاطر حجم محبتی که ازشون توی قلبمون داشتیم. اون حس گرمیی که با در آغوش کشیدنشون داشتیم. اون باهم خندیدنا. اون همه کار که قرار بود باهم انجام بدیم. اون همه روزهایی که هرگز نداشتیم. می بینید؟ پاییز منو به یاوه گویی انداخته. تقصیر من نیست. بارون مجنون می کنه این روزا.


۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۶ ، ۱۰:۲۷
seta kua

به من بگو آن کدام درخت بود که قهقه ی باد چنین نوایی در آن تابید؟ به من بگو کدام رود بود که جامه ی سبز بر تن سرخ و عریان پریان خاک پوشاند. به من بگو رقص کدام پروانه بود که چنین گل را شکفت؟ بگو که دلتنگ آن بادم. دلتنگ نوازش رودی که هرگز لمسم نکرد. بگو که دلتنگ جنبش ریز بال پروانه ها هستم. گویی همه ی این ها را چشیده و نچشیده ام. این چه دنیاییست؟ می شود در لحظه لحظه اش گم شد. می شود در لحظه لحظه اش پیدا شد. نیست شد و همه چی شد. می شود کلیشه ای شد چون من. خاک خورده و تلخ. پیر و چروکیده نشسته در جامه ای جوان. می شود چون تو شکفت. چنان که گویی شکوفه ی صورتی رنگی در بهار هستی و لپ های صورتیت از باد بهاری گل انداخته اند. می شود تنها گریست چون من؛ که از اشکم شب جاریست. می شود خنده ای شرمگین شد چون تو به هنگام نوازش باد. بگو به کجا می رویم؟ بگو کجا هستند؟ بگو کجا هستیم؟ بگو. با من سخن بگو. با من سخن بگو ای جوانه ی نوشکفته از خاک. در دل تاریک و سرد خاک، چه بود که تو را از محبت لبریز کرد. چه بود که تو را از مرگ زندگی بخشید. بگو می خواهم از این لباس شاداب که از درون چون گوری محصورم کرده بیرون بیایم. از این قلب آکنده از مرگ، جوانه ای زنده بیدار کنم. با من سخن بگو. چون مردابی ساکن بوی تعفن وجودم همه جا را پر کرده. من ذهن بسته و خموده ام توان ترقی ندارد. تو از هر سفیر سفید آسمان پندی می گیری. با من سخن بگو ای جوانه ی عزیز...


پ.ن: من اصلا نمی دونم چی شد یهو اینو نوشتم:| می دونمم خوب نیست. کلیشه ازش می باره. اما نیاز داشتم بنویسمش.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۴ ، ۰۰:۳۴
seta kua