جوهر خیال

پری

پنجشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۵، ۱۲:۳۴ ق.ظ
ساعت ها راه آمده ام. پاهای تنبلم از درد زق زق می کنند.  اما اهمیت نمی دهم. آنقدر مشتاقم و آنقدر دلتنگ که این درد، این دانه های ناشناخته که درون سینه ی پایم رشد کرده اند و حالا شاخه هایشان تا ران هایم را به درد آورده، هیچ اهمیتی برایم ندارند. راستش را بخواهید پری را نزدیک تر هم می شد پیدا کرد. ولی فقط اینجا بود که حالش خوش بود و می خندید. فقط اینجا میرقصید و دامنش را چنان تاب می داد که دلت برود. نزدیک تر ها که می آمد دامن سفید پرچینش را کثیف می کردند و غرغرش می گرفت. چهره ی خودش هم مثل دامنش خاکستری می شد و حتی دیگر پیشنهاد نمی کرد چند دانه سنگ که خودش صیقل داده بود بندازد ته جیبت.

اول پری مرا دید. نمی دانم چه جوری انقدر زود آدم را می بیند. شاید درخت ها و پرندگان همه جاسوس های کوچکش هستند. باور کنید اصلا بعید نیست. هنوز به دویست متریش نرسیده بودم که دیدم دارد اسمم را فریاد می زند.
-ستایش! ستایش تنبل! دختره ی بی معرفت!
با خنده فحش نثارم می کند. صدای خنده اش آنقدر شیرین است که جان آدم را تازه می کند. تا مدت ها در سرت می ماند و آرامت می کند.
درد پاهایم را فراموش می کنم و به سویش می دم. چنان که گویی بال دارم. و او باز هم می خندد به هول کودکانه ام. پیش دامنش که می رسم چهره ام از دویدن گر گرفته. دامنش را پهن تر می کند. با لبخند سلام می کنم و طبق عادت قدیمی زود پاهایم را از کفش و جوراب در می آورم و می گذارم توی دامنش. با مهربانی چین های سفید دامنش را می کشد روی پاهای خسته و گر گرفته ام و نوازششان می کند. دامنش از ابریشم نرم تر است. خنک است و گرما و خستگی را از پاهایم می کشد.
به آهی که از سر رضایت می کشم می خندد و دامنش از خنده ی بلند و بی مهابایش می لرزد.
-خوبی؟
سکوت می کنم و به پاهایم خیره می شوم. پاچه های شلوارم را بالا می زنم و پاهایم را بیشتر در دامنش فرو می کنم. صورتم سبزه است. پاهایم سفید. بچه که بودم آنقدر در دامن پری بازی می کردم که پاهایم به لرزه می افتاد و زمین می خوردم و یا مادرم با دعوا و غرغر مرا بلند می کرد و می برد. فکر می کردم به همین خاطر است که سفید تر شدند. هرچیزی که کنار پری می ماند سفید می شود. پاک می شود. 

پری صبورانه نگاهم می کند. می داند که می گویم. می داند که اصلا این همه راه را آمدم که فقط به او بگوییم.
-پری من...من خیلی پیرم. پیر و خسته.

پری با تعجب خیره می شود در چشم هایم. چشم هایش آنقدر پاک و بزرگ و شفافند که می توانم تمام صورت در هم رفته ام را در آن تماشا کنم.
-این دیگه چه حرفیه؟
-پری نگاه کن! ١٨ سال رفت! من هنوز هیچی نیستم. من هنوز بچم. انگار زندگیم باد بود. انگار موسیقی بود که گذاشته بودن رو دور تند. ناهنجار و مضحک. می تونم تصور کنم اینجا نشستم و پامو انداختم رو هم. چشمامو می بندم و وقتی باز می کنم شصت سالم شده. شست سالم شده و هنوز هیچ کاری نکردم. اصلا همه ی اینا که چی؟ زندگی کنیم که چی؟ کاری انجام بدیم که چی؟ آخرش که چی پری؟

پری با ملایمت نگاهم می کند. پیر است. پیرتر از من. پیرتر از حیاط. و عمر من شاید در نظرش مثل عمر پروانه ای باشد. بالی می زنم. بغض می کنم. و فکرهایی که ماها ته ذهنم بود، جملاتی که مدت ها چیده شده بود و من هنوز از چیده شدنشون خبر نداشتم به بیرون می جوشند.  
-پری من نمی دونم. این ندونستن منو به پوچی می کشه. پری این...من نمی فهمم. نمی دونم. حس بچه ای رو دارم که تو چرخ فلک جاش گذاشته باشن. همه ی این، همه ی زندگی، همه ی عمری که سپری کرده بودم روز تولد هیجده سالگیم پوچ شد. انگار اصلا نبود. مثل غباری که روی شیشه جمع شده بود و با یه فوت برای خاموش کردن کیک جشن تولد پخش شد توی کائنات. و من...پری من پرم از خلاء. اونقدر پرم که دارم پوچی و نیستی عق می زنم. پری زندگی چیه؟ همه ی این دردا، تلاشا برای چیه؟
مرا جلو می کشد. چهرش مواج است. پر از چین.
-بیا و ببین.

و من سرم را فرو می کنم لای چین و شکن دامنش. سرم را فرو می کنم درون آب رودخانه. درون دامن نرم پری. خنکا. خنکا می آید و داغی سرم را می شوید و غسل می دهد. خنکا...می رود درون چشم هایم. و من جاری می شوم. آب می شوم. از کوها ها پایین می ریزم. مانند دخترکانی که در دامن کوه ها می دوند. و نسیم را میان گیسوانم که به شکل موج هایی نرم در پی ام کشیده می شوند حس می کنم. به شهر ها می رسم. کثیف می شوم. بوی گند می گیرم. بوی پس مانده های بشریت. اما می روم. نمی ایستم. به خاک می نشینم. به خاک تیره. به خاک سیاه. دست و پا می زنم. اما خاک پست است. و من فرو می روم. ذره ذره. چنان که روشنایی خورشید، گم می شود. و جایی درون خاک بالاخره روی سنگی از حرکت باز می مانم. زنده به گور. رو به جایی که می اندیشم آسمان است فریاد می کشم. مشت می کوبم. لگد می زنم. آنقدر که راهی به بیرون حفر می شود و من به سوی خورشید می خروشم. می خروشم. می خندم. خورشید از شوق داغ تر از هر زمان می تابد و من پرواز می کنم. اما نمی رسم. سرد می شود و من دوباره فرو افتم. فرو می افتم بر زمین کثیف. پای می کوبم بر سر شهر ها و درختان و آدمیان. این پای کوبی از خشم است یا شادی جنون آمیز خودم هم نمی داند. فقط پای می کوبم. می رقصم. می غرم. و طبیعت زیر پای کوبی من ،می نوازد نوایی غریب و دلتنگ کننده.  و درختان از خشم رقص عریان من می لرزند. بعد فقط احساس خستگی با من می ماند. باز هم می روم. چرا که رفتن در وجود من است. اما دیگر نمی خروشم. آرام می روم. خسته و هر گامم پی آن دیگری می لغزد.  تا آن که روزی از خستگی همان جا وسط دشتی دور افتادراز می کشم. دراز می کشم و زانوهایم را مانند جنینی در آغوش می کشم. چند سال است در راهمچشم هایم را می بندم و جسمم را ترک می کنم. جسمم بی حرکهمان جا می ماند و گند می زند. جسمم مردابی می شود.

سرم را که از آب بیرون می آورم دیگر هجده ساله نیستم. پیرزنی با موهای سفید و پوستی چروک نشسته. نفسم خس خس می کند. شاید چند لحظه ای بیش تر تا مرگ نمامنده باشد. پری می پرسد:
-زندگی چی بود؟

به راه فکر می کنم. به خروش ها. پستی ها و بلندی ها. به گور. به رقص. به خشم. به خنده و ناله. به مرداب. زندگی شاید هیچ کدام نبود. زندگی شاید تمام آدم هایی بود که از کنار من گذشتند و من ندیدمشان. زندگی شاید کودک تشنه ی لب جوب بود. شاید دعوای آن زوج سال خورده بود. جشن ها. خنده ها، جنگ ها، درد ها، گرسنگی ها... زندگی کودک پا برهنه ای بود که لحظه ای پاهای خاکیش را در آب گذاشت. زندگی...
-زندگی اشک هایی بود که به رود سپردیم و خنده هایی بود که باد برد.

می پرسد:
-مطمئنی همین بود؟

با لبخند سرم را به علامت نفی تکان می دهم.
-راستش رو بخواهی معنای زندگی سال هاست که گم شده. معنای زندگی اون روزی که قابیل هابیل را کشت گم شد.  اون اولین روزی که کودکی از گرسنگی مرد و مردی انبارهایش پر از گندم بود، گم شد. معنای زندگی روزی گم شد که مردی به زنی تجاوز کرد. زنی کتک خورد و سکوت کرد. مردی ظلم دید و از ترس هیچی نگفت. معنای زندگی روزی گم شد که انسان فراموش کرد بالاتر از حرص، شهوت، طمع، قدرت و شهرت، انسانه. روزی که یادمان رفت دست هم رو بگیریم. روزی که فقط خواستیم خوب زندگی کنیم و خوب بپوشیم و خوب بخوریم و فراموش کردیم گریه های کودکی رو که بیرون داشت از سرما می لرزید. ما فراموش کردیم دست هم رو بگیریم. آنقدر دست برای بالا رفت از پله های دنیا کم داشتیم که معنای زندگی که در دستمان بود انداختیم و رفتیم. هنوز هم همین طوره. ما گناه کردیم. ما خون و اشک کودکان و مظلومان را پوشیدیم و نوشیدیم و حقیقت اینه که حتی لحظه ای هم به این ها فکر نکردیم. زندگی چه معنای داره؟ برای کودکی که گرسنه است معنایی جز پیدا کردن غذا ندارد. و برای ما؛ برای ما که همه چیز داریم، پوچه. پوچ! برای ما زندگی در نهایت اشک هایی بود که به رود سپردیم و خنده هایی که باد با خودش برد. 

پری با غم نگاهم می کند:
-هنوز هم خیلی خامی.

لبخند می زنم و به دستان چروکم می نگرم. به رگ هایی که چون رود زیر پوست نازک و شکننده ام خزیده اند. به مفاصلی که مانند کوهایی بیرون جسته اند. به فرو رفتگی های ناهنجار دره مانند.نفسی به درون سینه هایم می کشم. آخرین نفس را. و بعد قلب پیر و فرتوتم دیگر توان ندارد. چشم هایم سیاهی می رود. درد در تمام وجودم فریاد می کشد و من می افتم در دامن پری و زندگی را ترک می کنم.

پ.ن١) تموم شد! تقریبا داستان شد! اصلا انتظار نداشتم همچین چیزی شه. فقط می خواستم درد و دل کنم!
پ.ن٢)چهار پنج روز بود هی می نوشتمش هی یه کاری پیش می اومد نمی رسیدم تمومش کنم. حالا حس خوبیه که تموم شده
پ.ن٣) پیشنهاد می کنم بااون قسمت زندگی رودخانه وارم آهنگ another love از Tom Odell رو گوش کنید. من با اون نوشتم.
موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۵/۱۲/۱۹
seta kua

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی